تبليغاتX
رهگذر مهتاب
 

اشکی در گذرگاه تاریخ



از همان روزی كه دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل


از همان روزی كه فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی


زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید


آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود



از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند


آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب


گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت


ای دریغ

آدمیت برنگشت


قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبیها تهی است


صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است

من كه از پژمردن یك شاخه گل


از نگاه ساكت یك كودك بیمار

از فغان یك قناری در قفس


از غم یك مرد در زنجیر

حتی قاتلی بردار،


اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست


مرگ او را از كجا باور كنم؟

صحبت از پژمردن یك برگ نیست



وای، جنگل را بیابان میكنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند



هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند


صحبت از پژمردن یك برگ نیست

فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست



فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست



در كویری سوت و كور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور


صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است...



::: زنده یاد فریدون مشیری :::


 

نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 2:10 موضوع شعر | لینک ثابت


حرف دل

مــا همــه‌ آفتـابگـردانيم‌ ...


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا.

ما همه‌ آفتابگردانيم.

اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد.


اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.


آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.


آفتابگردان‌ هيچ‌ وقت‌ چيزي‌ را با خورشيد اشتباه‌ نمي‌گيرد، اما انسان‌ همه‌ چيز را با خدا اشتباه‌ مي‌گيرد!


آفتابگردان‌ راهش‌ را خوب مي داند و كارش‌ را دقيق مي‌شناسد. او جز دوست‌ داشتن‌ آفتاب‌ و فهميدن‌ خورشيد، كاري‌ ديگر ندارد.


او همه‌ زندگي‌اش‌ را وقف‌ نور مي‌كند، در نور به‌ دنيا مي‌آيد و در نور مي‌ميرد. نور مي‌خورد و نور مي‌زايد...


دلخوشي‌ آفتابگردان‌ تنها آفتاب‌ است. آفتابگردان‌ با آفتاب‌ آميخته‌ است‌ و انسان‌ با خدا. بدون‌ آفتاب، آفتابگردان‌ مي‌ميرد و بدون‌ خدا، انسان نيز دوام نخواهد آورد.


آفتابگردان‌ گفت: روزي‌ كه‌ آفتابگردان‌ به‌ آفتاب‌ بپيوندد، ديگر آفتابگرداني‌ نخواهد ماند و روزي‌ كه‌ تو به‌ خدا برسي، ديگر "تويي" نمي‌ماند.


و گفت‌ من‌ فاصله‌هايم‌ را با نور پر مي‌كنم، تو فاصله‌ها را چگونه‌ پُر مي‌كني؟ آفتابگردان‌ اين‌ را گفت‌ و خاموش‌ شد.


گفتگوي‌ من‌ و آفتابگردان‌ ناتمام‌ ماند. زيرا كه‌ او در آفتاب‌ غرق‌ شده‌ بود...
جلو رفتم‌ بوييدمش، بوي‌ خورشيد مي‌داد.


تب‌ داشت‌ و عاشق‌ بود. خداحافظي‌ كردم، داشتم‌ مي‌رفتم‌ كه‌ نسيمي‌ رد شد و گفت: نام‌ آفتابگردان‌، همه‌ را به‌ ياد آفتاب‌ مي‌اندازد! ولي نام‌ انسان،‌ آيا كسي‌ را به‌ ياد خدا خواهد انداخت؟

آن‌ وقت‌ بود كه‌ شرمنده‌ از خدا رو به‌ آفتاب‌ گريستم...



 

نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 ساعت 19:32 موضوع حرف دل | لینک ثابت


شعر





شعری زیبا و قابل تامل از دكتر علی شریعتی
خدایا کفر نمی‌گویم

 

 


پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!





 


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 13:9 موضوع شعر | لینک ثابت


داستان

 

 

تداوم یك زندگی

این یک داستان واقعی است



 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است.

 

 دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.

 

 اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.

 اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد.

 

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم.

 

 موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.

 
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت.

 

 می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم.

 

چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.

 

بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

 


زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

 

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست.

 

 وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

 

 اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم.

 

 دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود.

 

 اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!

 


خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

 

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

 
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.

 

 

 هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.

پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

 

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم.

 

 اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.

 

 بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

 

 روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.

 


با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!

 

 

برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز سوم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

 

 این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز چهارم و پنجم احساس کردم، صمیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

 

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده.

 

 همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.

 
یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.

 

 با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند.

 

 و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد.

 

 انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.

 

 توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد.

 

ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود.

 

 همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

 

 من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

 


همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.

 

دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون.

 

 روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.

 

 پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

 


اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم.

 

 "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام.

 این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

 

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.

 

 زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

 

 من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.

 

 "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.


من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.

دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

 و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه ...

 

******************************

 


درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ماها هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ولی در بعضی مواقع از اونها غافل هستیم. مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد برده اید رو یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 15:31 موضوع داستان | لینک ثابت


لیلی، چشم به راه است



لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزار سال.


لیلی راه‌ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد.  مجنون نیامدنی ست.


خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را.


خدا به مجنون می گفت نرود. مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.


خدا ثانیه‌ها را می شمرد. صبوری لیلی را.


عشق درخت بود. ریشه می‌خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد.


خدا درخت ریشه دار را آب داد.


*************


درخت بزرگ شد. هزار شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایی درخت لیلی بالیدند.


لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می‌کند.


خدا درخت ریشه دار را آب میدهد.


مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید.


زیرا که مجنون نیامدنی ست.  زیرا که درخت ریشه می‌خواهد.....!


 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


...!!!

 


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.


در حال کار گفتگوی جالبی‌ بین آنها در گرفت.


وقتی‌ به موضوع " خدا " رسیدند، آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!


مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی‌؟!


آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی‌ چرا خدا وجود ندارد!


به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض میشدند؟؟!؟!!


بچه‌های بی‌ سرپرست پیدا میشدند؟!!؟؟!


اگر خدا وجود میداشت، نباید درد و رنجی‌ وجود داشته باشد!


نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم، که اجازه میدهد این چیز‌ها وجود داشته باشد!!!!


مشتری لحظهٔ ای فکر کرد، اما جوابی‌ نداد!  چون نمیخواست جر و بحث کند!


آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت!


در خیابان، مردی دید با موهای بلند و کثیف و بهم تابیده و ریش اصلاح نکرده! ظاهرش کثیف و ژولید بود!


مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آریشگر گفت: میدانی چیست؟!!، به نظر من آرایشگر‌ها هم وجود ندارند!


آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی‌ میزنی‌؟!  من اینجا هستم! من آرایشگرم! همین الان موهای تورا کوتاه کردم!


مشتری با اعتراض گفت: نه!

آریشگر‌ها وجود ندارند!


چون اگر وجود داشتند، هیچ کس، مثل آن مردی که بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد!


آرایشگر جواب داد: نه بابا! آرایشگر‌ها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند!


مشتری تایید کرد: دقیقا!  نکته همین است!  خدا هم وجود دارد!، فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند!


برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد!




                    راستی‌، چرا یافتن خدا برای خیلی‌ از ماها اینقدر دشوار است!؟!؟!!!!


                                 شاید جواب این سوال در این جمله باشد که:


                        زیرا ما به دنبال چیزی هستیم که هرگز آنرا گم نکرده ایم...........!!!!





 

نوشته شده توسط gharibeh در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


یک حقیقت تلخ !




یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره  

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش   
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

 

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا
ه نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره.....

شعر از : مریم حیدرزاده


 

نوشته شده توسط gharibeh در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت


اسب سر کش در سینه لیلی

 


      لیلی گفت: موهایم مشکی‌ ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه‌های موی من است.


                                      نمیخواهی دلت را آزاد کنی‌؟ نمیخواهی موج گیسوی لیلی را ببینی‌؟


مجنون دست کشید به شاخه‌های آشفتهٔ بید و گفت: نه نمیخواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.

                                                                لیلی گفت: چشم‌هایم جام شیشهٔ ای عسل است، شیرین ,

                                        

                                                     نمیخواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی‌؟ شیرینی لیلی را؟

         

                              مجنون چشم‌هایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،

                                                           

                                                                               تلخ. تلخی مجنون را تاب می‌‌آوری؟

                                          

                                                         لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیدهٔ نخلستان است.

                    

                                   خرما طعم تنهایی ات را عوض می‌کند. نمیخواهی خرما بچینی؟

                       

                                 مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

 

          لیلی گفت: دست‌هایم پل است. پلی‌ که مرا به تو می‌رساند. بیا و از این پل بگذار.

     

   مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد  دیگر به پل نیازی ندارد.



لیلی گفت: قلبم اسب سر کش عربی ست. بی‌ سوار و بی‌ افسار. عنانش را خدا بریده،

                                                                    این اسب را با خودت می بری؟



 

نوشته شده توسط gharibeh در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت


حرف دل

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت


خدایا...

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط gharibeh در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 22:17 موضوع | لینک ثابت